تبلیغات
قـایـقی خواهـم سـاخـت - آش پشت پای هر سال

قـایـقی خواهـم سـاخـت

دوستم زنگ زده بود که بیا خونه مون ببینمت، برادرش 16 سالش که بوده، تو عملیات خیبر شهید شده، یه مادر پیر داره و خونه شون خیلی باصفاست، از این خونه ها که همیشه رادیوشون روشنه و انجز وعده میخونه. کلاً یه حس خوبی داره خونه شون.
بین حرفهامون مادرش اومد گفت فلان روز با مادرت بیاین خونه مون روضه داریم. 
مادرش 30 ساله که سالگرد آخرین آش پشت پای پسرش، خونه شون روضه حضرت زهرا میگیره و آش میده، میگه روزی که رفتیم بدرقه ش، روز شهادت حضرت زهرا بود، صداش میلرزه میگه آش پشت پا براش پخته بودم که از تلویزیون گفتند بیاین بدرقه رزمنده ها جلوی مدرسه شهید مطهری...


بعد رفت آلبوم پسرش رو آورد، رو هر کدوم از عکسها انگشت میذاشت و از خاطره ی اون لحظه عکس گرفتن میگفت. 
به عکسهای روز آخرین بدرقه که میرسه، همه ش صداش می لرزه و بغضش رو میده پایین، روی یه عکس انگشت میذاره و میگه ببین قدش از باباش بلندتر شده بود، سرش رو خم کرده تا باباش رو ببوسه، بعد میگه همون موقع یه آقایی بهم گفت چطوری دلت میاد پسرت رو به این قد رسوندی بفرستی جبهه؟
به یه عکس دیگه میرسه که پسرش ایستاده بین رزمنده های دیگه و داره دستاش رو بهم میکشه، بعد میگه زمستون بود، اونروز هوا خیلی سرد بود...
یه عکس دیگه رو نشون میده میگه این پسته ها رو که دستمه هرچی اصرار کردم ببره منطقه، نگرفت ازم، انگار نمیخواست خودش بخوره بقیه نخورن...
یه عکس دیگه رو نشون میده و دوباره صداش میلرزه و میگه با همین لباس که تنشه خاکش کردیم...
بعد میرسه به یه عکس که با پسرعموهاش بوده و دارن میرن که سوار اتوبوس بشن، دیگه نمیتونه جلو گریه ش رو بگیره و بغضش میترکه و میگه اینجا از دور نگاهش کردم و آروم گفتم مادر، تو دیگه به من برنمیگردی...

نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند 1392 ساعت 21:42 توسط ریحون نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin