تبلیغات
قـایـقی خواهـم سـاخـت - کیمیای روضه

قـایـقی خواهـم سـاخـت

امروز روزیم شد این خاطره را از حجت الاسلام محمد پروازیان، مسئول تبلیغات و عقیدتی لشکر 27 محمد رسول الله در زمان جنگ، بشنوم و برایتان بنویسم:
عملیات کربلای1 تو گرمای تابستون یکی از رزمنده ها یقه اسکی آستین بلند می پوشید، چند بار بهش گفتم آخه این چه وضعیه؟ چه لباسیه تو این گرما می پوشی؟ جواب نمی داد، یه شب گفت فلانی بیا کارت دارم، منو برد یه جای خلوت گفت می خوای جواب سؤالت رو بدم؟ گفتم آره. لباسشو در آورد، وحشت کردم، مات و مبهوت نگاه می کردم، از شکم تا گردن عکس یه زن با وضع بد خالکوبی بود، پشت هم کلی مدل های مختلف و شلوغ خالکوبی شده بود، دستها هم همینطور!
گفت ترسیدی؟ گفتم خیلی!
گفت: 
«حاج آقا یه لقمه ی حلال یکی تو اجداد ما خورده، رسیده به ما و باعث شده بیایم اینجا،
یه روز از یه جا رد می شدم، صدای روضه می اومد، با بقیه ی روضه هایی که از ملّاهای دیگه شنیده بودم فرق داشت، روضه خونش فرق داشت، حرفهاش به دلم نشست، ایستادم گوش کردم، منقلب شدم و گریه کردم.
شب خواب دیدم من و آقای خمینی (امام نمیگفت) داریم خلاف جهت هم راه میریم، ایشون اون طرف رود من این طرف، یهو به هم رسیدیم، گفتند فلانی چرا اون طرفی میری؟ با ما هم مسیر شو، گفتم چشم، گفتند خب بیا این طرف رود، گفتم چه جوری؟ گفت برو سوار قطار شو برو دوکوهه.
بیدار شدم، گفتم ما رو چه به جنگ؟ میریم کشته میشیم، شب بعد دوباره خواب ایشون رو دیدم، گفتند فلانی راه تو از همون مسیره، اگر می خوای عاقبت به خیر بشی بیا.
فرداش رفتم دوکوهه.
گفت حاجی امشب خدا رو قسم دادم که یه جوری برم که از این بدن چیزی نمونه، تو هم هیچ وقت اینهایی که بهت گفتم رو با اسمم به کسی نگو.»

فردا تو عملیات بهم گفتند رضا دستواره شهید شده، رفتم تعاون که رضا رو ببینم، لیست شهدا رو بهم دادند، دیدم اسم این رفیقمون هم تو لیسته، پرسیدم کو؟ کجاست؟ گفتند حاج آقا چیزی ازش نمونده، گفتم یعنی چی؟ یه نایلون نشونم دادند، 3-4 کیلو ذغال شده و سوخته ریخته بودند توش، گفتند همین ازش مونده. گفتم از کجا معلوم خودش باشه؟ گفتند: هم پلاکش هم اینکه سوار PMP شد که زدنش.
الان تو بهشت زهرای تهران خوابیده...



نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت 22:04 توسط ریحون نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin